
شب که می شود
برایت جان می دهم
و این مُردنهای هر شبِ من
شعر می شود
شعر چیزی نیست
جُز هر شب
برای تو مُردن
جبار_فتــــــاحی_رستا
![]()
برچسب: مُردنهای,
نویسنده: نیکان عباسی
خدا ، در یک غروب ِ غمگین تو را سرود و به جمعه ی دلم شدی تمام ِ بود و نبود به گمانم روی نثر ِ چشمان ِ تو بیشتر کار کرد چشمت ، شعری نو شد و دل از کف ِ نیمای دلم ربود میخواهم قربانی چشمانت شوم با پای دل می آیم و مشتی واژه ی سرگردان و بیکس دشنه ی (خنجر ) مُژگان ِ سیاهت را از گلوی ِ دل ِ و واژه هایم دور نساز ، که برای رسیدن ِ به کعبه ی چشمانت ، باید عاشق بود و از اسماعیل ِ دل گذشت. چه زیباست اسماع
شیشه را سنگ
میشکند
و دل شاعر مرا
دوری تو.......
هوا را " ها " میکنی؟شاید از روزنه ی
شیشه ی دل شکسته ام ،
خوشبتی هم به ما
سر بزند....
شاید دختران غزل دلم
امشب به یمن نفسهایت
سپید بخت شوند
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب:
نویسنده: نیکان عباسی
هرچند به نگاهت
داغ دلم تازه تر شود
این بیقرار میخواهد از بودنت باخبر شود
وقتی نسیم و باران
بوسه بارانت میکنند
دلم میخواهد دلم
با باران همسفر شود
کنار آغوشت بنشیند و آرام بگیرد
تا کلاف پیچیده ی دلتنگی ام بازتر شود
در مسیر باد شب گیسویت را قرار میدهی ؟
این بیقرار میخواهد از بودنت با خبر شود
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: قرار,
نویسنده: نیکان عباسی
خدا ، در یک غروب ِ غمگین تو را سرود و به جمعه ی دلم شدی تمام ِ بود و نبود به گمانم روی نثر ِ چشمان ِ تو بیشتر کار کرد چشمت ، شعری نو شد و دل از کف ِ نیمای دلم ربود میخواهم قربانی چشمانت شوم با پای دل می آیم و مشتی واژه ی سرگردان و بیکس دشنه ی (خنجر ) مُژگان ِ سیاهت را از گلوی ِ دل ِ و واژه هایم دور نساز ، که برای رسیدن ِ به کعبه ی چشمانت ، باید عاشق بود و از اسماعیل ِ دل گذشت. چه زیباست اسما
تیمم میکنم
تنِ بخار گرفته یِ شیشه یپنجره را
و نگاهی خشکیده به انتهایِ کوچه
در انتظارِ اذانِ گامهایت ،
این سوی پنجره،
من و دل و انتظار ،قامت بسته ایم
بسوی قبله ی رویت . . .
تو چه کردی با دلم ؟
که با صدایِ گام دوره گرد هم
کافر میشوم برایت ،
پاره میکنم سینه ی پنجره را
و گم میکنم دست و پا و
قبله و حتی خدایم را
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: کردی,
نویسنده: نیکان عباسی
آهای بانوی ابرهای بارانی
"تو" بہ کویر داغ تنھایی ام باریدی
و سرزمین دلم خیس و سبز و شکوفا شد به میمنت باران حضورت
ایل دلت را کوچ ندہ از صحراے دلم ،
کہ آلالہ ھای بی قرار دلم با نوازش نسیم چشم تو آرام میشوند
. چگونہ فراموشت کنم ؟
تویے کہ:
رد ستون ھای نگاہ عاشق سیاہ چادرت،
به صحرای دلم تا ابد باقیست.
کنارم بمان
با آن آفتاب همیشگی نگاهت،
تا زمستانهای بیکسی را دوام بیاورم.
بمان برایم
تا کویر خشک ت
مـــن ،
بی"تو"، و برای ِ "تو"
و بیاد ِ "تـو"
ھر شب از باغ ِ دلم غزل میچینم.
"تو" آن گوشه ی دنیا ، بی من چہ میکنی؟
کاش به گوش ِ قاصدک ھاے
پاییزی برسانی ،
اینجا شاعری هر شب بیقرار ترین قاصدک است
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: بیاد,
نویسنده: نیکان عباسی
عشق یعنی
حال شعرم را ببینی
و زار شوی
همان مصرع اول
از شرح پریشانی ام
بیمار شوی
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: یعنی,
نویسنده: نیکان عباسی
گـــــر چــاره "تـــــــــویی" بیچـــــاره مـــــــنم کــــــــه نـــدارمــــــت
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: نداشتنت,
نویسنده: نیکان عباسی
ای دردِ بی درمانِ من ، دردی و دوست دارمَتمهمانِ هر شبم بشو ، تا روی چشم بگذارَ مَتدردِ مرا درمان تویی ، هجرِ مرا پایان تویییادت درون ِ سینه ام ، به سینه میفشارَمَتباز آ بسویم یک شبی ، که باعثِ سوز و تبییادت نهال ِ باغ ِ من ، با خون ِ دل میکارمتاز عشق تو دیوانه ام ، بی روی تو ویرانه اموقتی نباشی در بَرَم، از دیده ام میبارمتحجاز و کعبه روی تو ، نمازم سمت و سوی توبا ساعت مجنون دل ، هر ثانیه میخوانمت
به وقت ِ دلم ، باز هم آمدنت دیر شد قضای ِ این نبودنت هایت را کَی بجا می آوری ؟
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب:
نویسنده: نیکان عباسی
شیشه را سنگ
میشکند
و دل شاعر مرا
دوری تو.......
هوا را " ها " میکنی؟شاید از روزنه ی
شیشه ی دل شکسته ام ،
خوشبتی هم به ما
سر بزند....
شاید دختران غزل دلم
امشب به یمن نفسهایت
سپید بخت شوند
جبار_فتــــــاحی_رستا
برچسب: میکنی؟,
نویسنده: نیکان عباسی